تبليغاتX
چکامه ها
چکامه ها

برای غزل
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

آرشيو مطالب

 

 



یا خلاق:

 

وقتی دارم این و می نویسم. یاد یکی از دوستام می افتم که می گفت : غزل مثل مامانش که اسمت و زیاد صدا می کنه می شه انقدر سئوال می کنه که کلافه می شی. می گه : بابا . بابا . بابا. بابا...خدا چرا یکیه چرا پنج تا نیست.  غزل جونمون راست می گه یه دم صدا می کنی . مامانت و هم. وقتی به مامانت می گفتم : برای چی انقدر من و صدا می کنی و چرا انقدر حرف می زنی ؟ می گفت: یعنی می شه بچه ام هم مثل خودم باشه دو تایی کله تو بخوریم.

حالا همه چیز درست در اومد. وقتی تلفن می زنم.چون گوشی تلفن بیسیم مون خرابه یا مامانت زنگ می زنه مجبوره بزاره روی آیفن. تو که صدام و می شنوی یه سره داد می زنی : بابا بابا بابا ...تا  باهات صحبت نکنم ول کن نیستی. مامانیت هم می خنده. حق دارین مادر و دختر. به حق علی هر دوتا تون سلامت باشین. سر منم بخورین اشکال نداره. تو همین حد طاقتش و دارم هاااا  


یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط بابای غزل



دهم

یاخلاق:

 

سلام غزل جونمون. بابایی! رفته بودی عروسی. اوه اولین سفری خارج استانی دخترم. عروسی پسر عمه مامانت. آهای دختره می دونی رقصیدی شاباش هم گرفتی. دیشب با هم تو تخت داشتیم آهنگ گوش می دادیم. یه دفعه آهنگ تبلیغات مای بی بی رو گذاشتم. دراز کشیده بودیاز جات پریدی و اومدی تو بغلم سر موبایلم و برگردندی تا تصویرشم ببینی. ببخشید بابایی که صوتی بود البته انقدر هم برای من خوشحالی نداشت. چون مجبور شدم تا تو خوابت بیاد بیشتر از ده بار برات آهنگ و تکرار بزارم تا بخوابی چون مامانی چشاش سنگین شده بود.

یه چیزی هم یاد گرفتی وقتی بهت می گیم: غزل جون مامانی رو چند تا دوست داری ؟ یا بابایی رو میگی: ده


سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط بابای غزل



نهم
یاخلاق:

 

 قربونش بشیم بابایی؟

مامانی امروز آخرین واکسنت و زد. واکسن هجده ماهگی. تموم شد راحت شدی تا وقتی که بری کلاس اول بابایی. با اون مقنعه کوچلو که می زاری و لپات می پره بیرون. اوف . قربونش بشیم الهی. من بودم سر کار مثل همیشه مامان عظمی زحمت کشید و بردت بهداری. دو تا آمپول به رون پات زدن و یه قطره هم خوردی . ظهری اومدم خونه . حالت خوب بود مامانی گفت که شاید تا شب تب کنی. اما من که شب اومدم تب نداشتی برات مای بی بی گرفتم و قطره تب بر گرفتم. پای چپت خیلی درد می کرد . نمی تونستی راه بری. این دختره چقدر خودش و لوس می کنه واسه ما. نشستی رو پاهام و تا آخر شب  برات کتاب خوندم. آخرین بار که با مامان عظمی رفتیم واکسنت و بزنیم فکر می کنم هشت ماهگی بود. خانم پرستار سوزن و گذاشت تو رون چاقالوت. درست همون وقت من اومدم تو اتاق. نمی دونم چرا یه دفعه ای چشمم افتاد به دستای گرد و تپلت. مشت کرده بودی. یه کمی گریه کردی و من فقط تونستم بغلت کنم همین.همین بابایی. وتا شب و همین حالا صورت دستای گره کرده ات از ذهنم بیرون نرفت و فکر نمی کنم بره تو طاقتت زیاده بابا. خیلی .خیلی خیلی!!!


دوشنبه نهم آذر 1388 توسط بابای غزل



Blog Skin